
چو بر گرفت صبا چادر از سر بستان برهنه هر چه به بستان چو کودکی عریان برفت موسم گل در بهار و شد پاییز ز هر کرانه روان، برگهای سرگردان به غیر بید که اصرار او به مستوری است خزان به گلشن بستان، چو رستم دستانولی دریغ که اصرار بید پایان یافت ز هم گسست به فرمان لشکر طوفان به یک اشاره، همه برگها روان گشتند به کوچه و به هیابان رسید تا ایوان پس از خزان درختان به شاخگان بارید ز ابرهای سیه، برف و از پی اش باراناصغر رنجبر ...
ادامه مطلب